السيد نعمة الله الجزائري ( مترجم : صادق وحسين حسن زاده )
486
قصص الأنبياء ( تاريخ انبياء ) ( از آدم تا خاتم ) ( فارسى )
بدين صورت همگى به گناهشان اعتراف كردند و اموال آن مرد را به فرزندش برگرداندند و خود نيز قصاص شدند . پس آنگاه شريح قاضى به امير مؤمنان گفت : داود چگونه ميان بنى اسرائيل قضاوت مىكرد ؟ آن حضرت يك از قضاوتهاى داود را چنين بازگو فرمودند كه روزى داود كودكى را ديد كه او را « مات الدين » مىخواندند و مات الدين بهمعناى كسى است كه دارايىاش از ميان رفته است . داود دست آن كودك را گرفت و نزد مادرش رفت . آن حضرت از آن زن پرسيد كه چرا فرزندت را به اين نام ناميدهاى ؟ آن زن گفت : من هنوز فرزندم را به دنيا نياورده بودم كه شوهرم همراه گروهى به سفر رفت و با خود مقدارى اموال برد . هنگامى كه همسفران بازگشتند گفتند كه همسرت از دنيا رفته است . [ و اموالى نيز به همراه نداشت من از آنان پرسيدم كه آيا او وصيتى نكرد . گفتند : او وصيت كرد كه نام فرزندش را مات الدين بگذارند . داود از او پرسيد : آيا آن همسفران را مىشناسى ؟ گفت : آرى . آنگاه على عليه السّلام فرمود : داود همراه آن زن نزد همسفران رفت و همان حكمى را اجرا كرد كه من اينك اجرا كردم و اموال او را به او بازگرداند و از آن پس ، نام آن كودك را « عاش الدين » گذاشتند . « 1 » امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : خداوند به داود وحى فرمود كه اگر دستت را به بيت المال دراز نكنى بندهاى نيكو خواهى بود . داود آزردهخاطر گشت و از خداوند طلب يارى كرد . خداوند نيز آهن را بر او نرم گرداند . داود هرروز زرهى را مىساخت و به هزار درهم مىفروخت . او توانست سيصد و شصت زره بسازد و سيصد و شصت هزار درهم به دست آورد و از بيت المال بىنياز گردد . « 2 » آنگاه امام صادق عليه السّلام
--> ( 1 ) . من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 19 . ( 2 ) . من لا يحضره الفقيه ج 3 ص 103 .